سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
خیال من

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

اگر از تو چیزی میپرسد،
او را پاسخگو باش،
و اگر دوباره پرسید،
باز هم پاسخگو باش،
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

واگر تو را به درستی درنمی یابد،
شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .

آدولف هیتلر




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 اسفند 5 :: 10:8 عصر ::  نویسنده : وروجک

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
... چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا اومدی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه،
حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!



موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 مهر 24 :: 5:59 عصر ::  نویسنده : وروجک

 


گفت دانایی که: گرگی خیره سر

                                  هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری ست پیکاری سترگ

                                  روز و شب، ما بین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

                                  صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

                                  سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

                                  هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

                                  رفته رفته می شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هر دم شکست

                                   گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!

و آن که با گرگش مدارا می کند،

                                   خلق و خوی گرگ پیدا می کند.

در جوانی جان گرگت را بگیر!

                                   وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی همچو شیر

                                   ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

                                    گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

                                    گرگ ها فرمانروایی می کنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم اند

                                    گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

                                    با که باید گفت این حال عجیب؟

 

فریدون مشیری




موضوع مطلب :
پنج شنبه 92 مهر 11 :: 8:25 صبح ::  نویسنده : وروجک

هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید، بنشینید و فکر کنید.

یک دقیقه وقت بگذارید و کار کوچکی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.

یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که امروز را از افسوس های گذشته و

دلواپسی های آینده پاک کنید.

یک دقیقه وقت بگذارید و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش

غصه خوردن و تنش عصبی دارد.

یک دقیقه وقت بگذارید و نگذارید که چیزهای کوچک شادمانی شما را

بر هم بزند.

یک دقیقه وقت بگذارید و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید

یک دقیقه وقت بگذارید تا از افکار منفی خلاص شوید .

یک دقیقه وقت بگذارید و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.

یک دقیقه وقت بگذارید وخطاهای خود را ببخشید بخشش خود شما ،

شمارا از قربانی شدن رهاییمی بخشد وبه شما راههای جدید پاسخ

به وقایع را می آموزد .

یک دقیقه وقت بگذارید وانگیزه زیستن را در خود افزایش دهید و

برای زندگی خود جهت پیدا کنید .

یک دقیقه وقت بگذارید و« نه » گفتن را تمرین کنید

یک دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید که از هیچ کس انتظار تشکر

نداشته باشید.

یک دقیقه وقت بگذارید واشتباهات گذشته خود رابپذیریدپذیرفتن اشتباه

نشان دهنده اینستکه اکنون عاقل تر از گذشت تان شده اید .

یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که اجازه ندهید کسی در شما

احساس حقارت به وجود بیاورد.

و بالاخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهید که تصمیم بگیرید

به هیچ وجه در موردآنچه دیگران ممکن است درباره شما بگویند یا

فکر کنند نگران نباشید.

آزردگی انسان از رویدادها نیست بلکه ناشی از دیدگاه او

نسبت به رویدادهاست .

هر چیزی که می تواند خنده وشادی شما را بیفزاید را به تأخیر نیندازید

هر روز هر لحظه وهر دقیقه خاص است شما نمی دانید که

شاید آن لحظه آخرین لحظه باشد .

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 مرداد 14 :: 4:25 عصر ::  نویسنده : وروجک

قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد،

 کاش چتر داشتم،

بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟
اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!
ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی

 پول بدی؟قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار

 رودخونه گوش کنی.قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و

 بچسبونی به دیوار اتاقت

 ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل

آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی.

گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن  

نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو،

شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی میکنی!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر
به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 مرداد 14 :: 4:23 عصر ::  نویسنده : وروجک

درباره وبلاگ

پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 1
کل بازدیدها: 8370